منوچهر خان حكيم

302

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قضا را مرد زندانبان خبردار شده خواست فرياد كند كه مهتر دوران او را در زير دست و پا درآورده ، حلقش را گرفته چندان نگه داشت كه جان از قالب شومش بدر رفت و متوجّه دروازه شدند . چون در عقب دروازه رسيدند ، دروازه‌بان خبردار شده بر پشت‌بام دروازه دويد و شروع در فرياد كرد كه : اى مردمان شهر ! شبگرد را خبر كنيد كه بنديان تمام گريخته‌اند . آنها كم شنيدند كه در آن وقت سرهنگ از دروازه گذشته بود . پس آن جماعت نسيم را دعا كردند و هركدام از طرفى بدر رفتند . نسيم متوجّه خدمت اسكندر شد . چون رسيد ، دعا و ثناى آن شهريار را به جاى آورد و آنچه بر سرش گذشته بود همه را بيان كرد و آن لعل را بيرون آورد ، نمود . اما از آن جانب غياثان در كار خود بود . اسكندر گفت كه : ان شاء اللّه من شرّ اين ديو را از سر اين مردم رفع مىكنم و اشاره كرد تا نوفل ابن هامان بارگاهى به رسم پيشخانه بر شتران زاغ چشم بار كرده با دوازده هزار عرب نيزه‌دار متوجّه دشت سرانديب شدند . [ ربوده شدن سالاران اسكندر به دست غياثان‌ديو ] اما از آن جانب چون صبح شد ، خبر به شبگرد دادند كه امشب بنديان گريخته‌اند . شبگرد در غضب شده و مردم شهر را طلبيد و گفت : هركه از حال بنديان خبر داشته باشد نگويد به مهلكهء بلا رسد ؛ كه سرش را برداشته ، خانهء ايشان را خراب كنند . در آن اثنا جاسوسى رسيده خبرآورد كه اينك اسكندر از بيابان قضا و قدر بيرون آمده كه پيشخانهء او به دشت سرانديب آمده است . كدخدايان از وادى اين مقدّمه مضطرب شدند ، فى الحال مقررى غياثان را از آدم و شراب حاضر كردند و به دست شخصى دادند ، زبان‌آور . گفتند كه : اين را از براى غياثان ببر و نوعى بكن كه خود را به نزد جهان شاه رسانى و عرض حالات نموده بگويى كه اسكندر به اين ملك آمده است ، امر شما چيست ؟ با او جنگ كنيم و يا او را به شهر بياوريم ، هرچه امر عالى باشد چنان كنيم . پس قاصد مقرّرى را برداشته به بالاى كوه هراس برده به غياثان ديو سپرد و خود را به خدمت جهان شاه رسانيد و حالات را عرض كرد . جهان شاه گفت كه : من تا كى در اين بند و